چن روز پیش یه فرشته کوچولو به اسم ایلیا زمینی شد و یه جشن کوچولو براش گرفته بودن فرشته ماهم دعوت شده بود
از اونجایی که پسر ما دیگه واسه خودش مرد شده رفت تو مجلس اقایون منم یه شب واسه خودم خوش بودم کتاب داستانشم همراه خودش برده بود که حوصلش سر نره پسر دایی مامانم که حدود سیو سه چهار سالشون یه لبخند به پسر ما میزنه و ایشون می زنه زیر گریه از هیچ کس نمی ترسه بنده خدا موهاش بلند ازش ترسیده بود بعد اومدیم خونه به من میگه مامان فکر کنم عمو می خواست کتاب منو بگیر واسه همین نگام کرد من گریه کردم استدلا لت منو کشت بگذریم
اخر مراسم علی اقابا خالشون تشریف بردن دیدن ایلیا خان از اونجایی که شهر ما امسال خیلی سرده علی فقط چشماش بیرون وقتی برگشتن دیدم خالش داره می خنده وقربون صدقش میره گفتم چی شده اینجوری می خندی از دست این پسرت دو دقیق هم نشد که نی نی رو دیده خودشم که فقط چشماش بیرون به من میگه خاله این چرا دندون نداره چرا گریه می کنه من نمی دونم تو دندونای اون کجا دیدی تو خونه هم همش بهم میگه مامان نی نی خیلی کوچولو بود اخه نیست خودت دو متر قدت
دیروز عمه هاش اومده بوده خونه مون مامان جونش زنگ زده علی چه خبر هیچی مامان جون خواهر شوهرام اومدن اینجا
قربون این شیرین زبونیات برم من عزیزم
شروع دوباره...ما را در سایت شروع دوباره دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 75