عقده دایی جون

خرید بک لینک

سلام عزیزه دله مامان، شیرین زبونم امروز میخام از روزه عقده دایی مجتبی با زن دایی زهرا بنویسم واست

روزه 6 مهر جشن نامزدی شون بود و روزه 20مهر ینی چندروز پیش هم عقدشون بود،اون روز از خواب بیدارشدیم خونه رو جمع و جور کردم و کارامو کردم و آمادت کردم و دایی اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان جون اینا

خاله حلیمه که میشه خاله ی منه اومده خونه مامان جون اینا.حول و حوشه ساعت 11 بودیم رفتیم.ابو میخاست با دوستش نگین بره بیرون تو هم حاضرت کردم و باهاشون رفتی بیرون

بعدازظهر بابا سعیدت اومد و همگی حاضر شدیم و ساعت 4 ونیم بود رفتیم محضر مراسم به خوبی و خوشی تموم شد و خوش گذشت چند عکس هم با دایی و زن دایی انداختیم

شب واسه شام خونواده عروس اومدن خونه مامان جون اینا شب خیلی خوبی بود تو هم کلی شیطونی کردی و شیرین زبونی کردی همه میگفتن ماشالله خیلی شیرینه این علی آقا....

خب حالا از کارات بگم.....

زن دایی زهرات تو خونه کفش رو فرشی پوشیده بود شما اومدی کفش هاشو برداشتی دستت کفشو نگاه کردی گفتی:اینا رو چیا آوردی تو خونه؟اینا کثیفن...برداشتی انداختی شون بیرون...منو میگی از خجالت اب شدم

گفتم الان زن داییت فک میکنه من بهت گفتم این کارو بکنی....

فقط این نبود ....بعد از اون پا شدی یه خودکار اوردی رو شلوار خواهره عروس نقاشی میکشی...

بهت گفت چرا این کارو کردی حالا به مامانم چی بگم؟گفتی خب مگه چیه ببر بده مامانت بشورتش...

راستی یادم رفت بگم این روزا مشغولیم واسه عروسی دایی.وای واست یه کت شلوار خریدم با کراوات وقتی که میپوشیش انقد ناز میشی که دلم میخاد قورتت بده میترسم چشمت بزنن

عروسی هم نهم و دهم ابانه

ایشالله تو پست بعدی عکسای عروسی رو میذارم واستون

شروع دوباره...

ما را در سایت شروع دوباره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:29

صفحه بندی